تبليغاتX
بی نام و نشانیم ... - داستان - مردي در رويا

به نام خدا

 

شب بود .

باران به شدت بر روي آسفالت روي جاده مي كوبيد.

شب ، شب قدر بود.

انگار آسمان هم بر حال و روزمان ميگريست.

 

مردي بود و گوشه اي از مسجد.

 

دور از ريا و هر آنچه رنگي از غفلت داشت.

 

مرد بر حال  خويش زار ، زار مي گريست.

 

اما كسي نمي دانست چه در پيش است !!!!

 

همه رفته بودند ، مجلس تمام شده بود.

 

از شدت خستگي در سجده خوابش برده بود.

 

خواب مي ديد ؛ آسمان و زمين بر او سلام مي كنند.

نوري زيبا در آسمان دل نوازي مي كرد.

و انگار ، در گوشه اي از آسمان و زمين چيزي برق مي زد.

 

آينه اي بود.

 

خود را كه به آينه رساند ، ديگر از خواب پريده بود.

 

آنچه از آينه به ياد مي آورد،

گرد و غباري بود كه بر آينه نشسته بود.

 

از مسجد بيرون زد.

 

جاده اي در مسير راهش تا خانه بود.

 

غرق در خواب ، سلام ، غبار و آينه .

 

در حال عبور از جاده بود ، كه با تصادفي نقش زمين شد.

 

آري ، مرد ماند و كفن.

 

ناگهان همه چيزعوض شد.

 

تاريكي بود و تاريكي ،

تنهايي بود و وحشت ،

در حيرت و سرگرداني

كه

ندايي شنيد :‌

در عذابش افكنيد.

 

مرد با صدايي لرزان گفت :

خدايا ! مگر وعده ندادي هر كس شب قدر را احيا كند گناهانش مي ريزد!؟!؟!؟!؟

 

ندا آمد:

 

آري چنين گفتيم.

اما به جاي آنكه با تضرع و دعا ، احساس نيازت بيشتر شود

فقط به بخشايشم چشم اميد بستي وازاحساس نيازت كاستي .

و آنچه ما گفتيم و عمل نكردي اين بود : مومن همواره بايد در خوف (ترس از عذاب خدا) و رجا (اميد به لطف خدا) زندگي كند.

 

+ نوشته شده توسط بنده خدا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 8:42 |