به نام خدا
شب بود .
باران به شدت بر روي آسفالت روي جاده مي كوبيد.
شب ، شب قدر بود.
انگار آسمان هم بر حال و روزمان ميگريست.
مردي بود و گوشه اي از مسجد.
دور از ريا و هر آنچه رنگي از غفلت داشت.
مرد بر حال خويش زار ، زار مي گريست.
اما كسي نمي دانست چه در پيش است !!!!
همه رفته بودند ، مجلس تمام شده بود.
از شدت خستگي در سجده خوابش برده بود.
خواب مي ديد ؛ آسمان و زمين بر او سلام مي كنند.
نوري زيبا در آسمان دل نوازي مي كرد.
و انگار ، در گوشه اي از آسمان و زمين چيزي برق مي زد.
آينه اي بود.
خود را كه به آينه رساند ، ديگر از خواب پريده بود.
آنچه از آينه به ياد مي آورد،
گرد و غباري بود كه بر آينه نشسته بود.
از مسجد بيرون زد.
جاده اي در مسير راهش تا خانه بود.
غرق در خواب ، سلام ، غبار و آينه .
در حال عبور از جاده بود ، كه با تصادفي نقش زمين شد.
آري ، مرد ماند و كفن.
ناگهان همه چيزعوض شد.
تاريكي بود و تاريكي ،
تنهايي بود و وحشت ،
در حيرت و سرگرداني
كه
ندايي شنيد :
در عذابش افكنيد.
مرد با صدايي لرزان گفت :
خدايا ! مگر وعده ندادي هر كس شب قدر را احيا كند گناهانش مي ريزد!؟!؟!؟!؟
ندا آمد:
آري چنين گفتيم.
اما به جاي آنكه با تضرع و دعا ، احساس نيازت بيشتر شود
فقط به بخشايشم چشم اميد بستي وازاحساس نيازت كاستي .
و آنچه ما گفتيم و عمل نكردي اين بود : مومن همواره بايد در خوف (ترس از عذاب خدا) و رجا (اميد به لطف خدا) زندگي كند.
